تبلیغات
داستان کوتاه و پند آموز - بهشت مبارکت باشد
داستان کوتاه و پند آموز
در این وبلاگ داستان کوتاهای جالب و پند آموز قرار دادادیم. امیدواریم شما از خواندن داستانک لذت ببرید، گاه لبخند بزنید و گاه شای
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


سلام دوستان در این وبلاگ
داستان کوتا و پند آموز
قرار داده شده است.
امیدواریم شما از خواندن
داستانک لذت ببرید، گاه لبخند بزنید
و گاه شاید اشکی بر گونه هایتان
---------------------
مارو با نظرات خود در هرچه
بهتر شدن این مجموعه یاری
کنید و در نظر سنجی ما شرکت کنید
--------------------
آدرس ما:
Www.maxtemp.mihanblog.com

مدیر وبلاگ : علی محمودآبادی
نظرسنجی
سطح وبلاگ را چطور میبینید؟



برچسبها
داستان بهشت مبارکت باشد
برای مشاهده داستان به ادامه مطلب رجوع کنید
لطفا پس از خواندن هر داستان نظر خود را درمورد داستان بنویسید
به دیوار شهر طوس نزدیک شدیم.صدای شیونی بلند شد.رفتیم طرف صدا.جنازه ای افتاده بود روی زمین.چند نفر هم میزدند توی سر و صورتشان.

امام رضا{ع} از اسب آمدند پایین.جنازه را با مهربانی بغل کردند.دستشان را گذاشتند روی سینه ی میت..

- بهشت مبارکت باشد. دیگر نترس!

رفتم جلو:"چطور می شناسیدش آقا؟! این اولین باری است که آمده اید طوس."

نگاه کرد:"موسی جان! نمی دانی هر صبح و شب اعمال تان را نشان ما می دهند.همه تان را خوب می شناسیم. عمل خوبی ببینیم شکر می کنیم و برای گناهان تان طلب عفو میکنیم.."




نوع مطلب :
برچسب ها : داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :
علی محمودآبادی
چهارشنبه 7 خرداد 1393
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

آموزش رایگان گیتار و خوانندگی

ابزار وبلاگ نویسی