تبلیغات
داستان کوتاه و پند آموز - داستان الک دولک
داستان کوتاه و پند آموز
در این وبلاگ داستان کوتاهای جالب و پند آموز قرار دادادیم. امیدواریم شما از خواندن داستانک لذت ببرید، گاه لبخند بزنید و گاه شای
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


سلام دوستان در این وبلاگ
داستان کوتا و پند آموز
قرار داده شده است.
امیدواریم شما از خواندن
داستانک لذت ببرید، گاه لبخند بزنید
و گاه شاید اشکی بر گونه هایتان
---------------------
مارو با نظرات خود در هرچه
بهتر شدن این مجموعه یاری
کنید و در نظر سنجی ما شرکت کنید
--------------------
آدرس ما:
Www.maxtemp.mihanblog.com

مدیر وبلاگ : علی محمودآبادی
نظرسنجی
سطح وبلاگ را چطور میبینید؟



برچسبها
داستان الک دولک
برای مشاهده به لینک ثابت رجوع کنید.
لطفا پس از خواندن هر داستان نظر خود را درمورد داستان بنویسید.
شهری بود که در آن، همه چیز ممنوع بود و چون تنها چیزی که ممنوع نبود بازی الک دولک بود، اهالی ‌شهر هر روز به صحراهای اطراف می‌رفتند و اوقات خود را با بازی الک دولک می‌گذراندند. چون قوانین ممنوعیت نه یکباره بلکه به تدریج و همیشه با دلایل کافی وضع شده بودند، کسی دلیلی برای گلایه و شکایت نداشت و اهالی هم مشکلی برای سازگاری با این قوانین نداشتند. سال ها گذشت. یک روز بزرگان شهر دیدند که ضرورتی وجود ندارد که همه چیز ممنوع باشد وجارچی‌ها را روانه کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که می‌توانند هر کاری دلشان می‌خواهد بکنند. جارچی ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراکز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند: «آهای مردم! آهای...! بدانید و آگاه باشید که از حالا به بعد هیچ کاری ممنوع نیست.»
مردم که دور جارچی ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراکنده شدند و بازی الک دولک شان را از سر گرفتند. جارچی ها دوباره اعلام کردند: «می‌فهمید! شما حالا آزاد هستید که هر کاری دلتان می‌خواهد، بکنید.»
اهالی جواب دادند: «خب! ما داریم الک دولک بازی می‌کنیم.»
جارچی ها کارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند که آنها قبلاً انجام می‌دادند و حالا دوباره می‌توانستند به آن بپردازند. ولی اهالی گوش نکردند و همچنان به بازی الک دولک شان ادامه دادند بدون لحظه‌ای درنگ. جارچی ها که دیدند تلاش شان بی‌نتیجه است، رفتند که به اُمرا اطلاع دهند. اُمرا گفتند: «کاری ندارد! الک دولک را ممنوع می‌کنیم.»
آن وقت بود که مردم دست به شورش زدند و همه امرای شهر را کشتند و بی‌درنگ برگشتند و بازی الک دولک را از سر گرفتند!!!





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان الک دولک،
لینک های مرتبط :
علی محمودآبادی
سه شنبه 6 خرداد 1393
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

آموزش رایگان گیتار و خوانندگی

ابزار وبلاگ نویسی